میس آنیتامیس آنیتا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره

*سفید برفی*

*بابایی خیلی دوست داره دخملم*

آنیتاجونم بابایی امروزتختتو تکون میداد ودلتنگت بود،میدونی چی گفت بهم???گفت اگه 11تاپسرهم داشتم بازتوحسرت دختربودم دخترخوب ودلسوزه،بادیدن لباسات کلی ذوق میکنه ومیگه لباسای دخترونه خیلی قشنگه،امشب عمه اعظم ایناباپدرجونیناخونمون بودن،وقتی وسائلاتومیدیدن کلی ذوق داشتن،راستی 1چیزدیگه اون روزی که خواستم عروسکتوبزارم داخل تختت بابایی نمیذاشت میگفت جای دخترم فقط اونجاست،ناقلابابایی خیلی دوست داره ها منم عاشق جفتتونم این عکسم من باسنگای تزئینی نوشتم وازطرف شماتقدیم کردم به بابایی ...
12 مرداد 1392

*وای بازم واکسن وای پای دخملم اوف شدباز*

سلام آنیتای شیرین ترازعسلمممم شنبه 15 تیر با باباسعیدرفتیم خانه ی بهداشت واکسن شیش ماهگیه شماروزدیم وایییییییی الهی بمیرم برات تاواکسنتوزدن جیغ بلندزدی وگریه کردی منم گریه کردم  بااینکه خودم پای شماروگرفتم ونگاه نکردم به پای نازوکوچولوت باباجونم ازاونطرف حواس شماروپرت میکرد،بعدازاون باباشماروبردخونه ی مامانی ومن برات رفتم سرلاک خریدم،اولین سرلاک جیگرمممممممم،ازخانه ی بهداشت تاخونه ی مامانی یه دقیقه راهه،پروندتوهمونجاتشکیل دادم همینطورپرونده ی خودمو،شماایندفعه خیلی بی قراری میکردی ویه جوری گریه میکردی که دلم می سوخت معلوم بودکه داری اذیت میشی بمیرم برات مامانیییییییی،خاله معصومه باشگاه داشت امادلش نیومدنیادببینت،بعدازظهرباآرین   او...
31 تير 1392

*نگفته ازقبل*

مامی جونم اوایل که دلدرد داشتی وروزای خیلی سختی بود یه شب که برده بودیمت دکتر یه خانمه بهمون گفت بچه باصدای جاروبرقی وسشوارآروم میشه،راستش من وبابایی تعجب کردیم ازحرفش و اهمیت ندادیم تااینکه یه شب که بابایی سرکاربود وشما گریه میکردی سشوارو روشن کردم ودر کمال تعجب شما آروم شدی وقتی به بابایی گفتم اونم تعجب کرد ولی خوشحال شدیم هردو که اینجوری آروم میشدی،حتی گاهی باید سشواروروشن میکردم تا شیربخوری و بخوابی،بعضی شبا از فرط خستگی باصدای سشوار می خوابیدیم همینکه شما آروم میشدی خوب بود،شنیدن صدای گریه هات غم بزرگی رو می شوند تودلمون و اصلا طاقت نداشتیم ببینیم اذیت میشی،اینم بگم به قول بابایی سشوارمون به تر تر اوفتاد هههههههههههههه ...
31 تير 1392

*تغییرات دخترم قشنگه 2*

سلام به دخترنازم ماشالله خیلی تغییرکردی عزیزدلم الان دیگه راحت خودتواززمین بلندمیکنی وسینه خیزمیری،همش میخوای بایستی وهمه جارو بهم بریزی وهمه چیزوبزاری دهنت و نوش جان کنی خوب نمیشه که خانمممممممممم کنترل کردنت خیلیییییییی سخته دستام دردمیگیره،ازخندت بگم که خیلییییییی نازه دل می بری بااون خنده هات مامی فدات،باهات بازی میکنیم وشماهم بلندمیخندی انقدرصدای شنیدن خنده هات کیف میده که نگو امان ازوقتاییکه لالاداری امانمیخوابی خیلیییییییییییییی اون لحظه هاسختههههههه گریم درمیادگاهی،اینم بگم خیلی وقتادوست نمیداری لالاکنی اما لالا داری،آب دهنت زیادمیادودستاتومدام میبری داخل دهنت لثه های پایینیتو همش میخوای بخارونی،برات ژل دندون خریدیم تاراحت ترباشه تح...
31 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به *سفید برفی* می باشد