میس آنیتامیس آنیتا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره

*سفید برفی*

*خاطرات سفرمون با دخمل کوشولومون*

1392/6/5 3:10
نویسنده : mami mahnaz
297 بازدید
اشتراک گذاری

صبح عید فطر ما ساعت رو تنظیم کرده بودیم زنگ بزنه وبیدار شیم بعد از نماز راه بیفتیم از اونجاییکه خسته بودیم آلارم رو قطع کردیم اما شما بیدارشدی و همش میزدی به کمر مامی تا بیدارم کنی قربونت بشم کوشولوی من که انگار می فهمیدی میخوایم بریم سفر  زودی پاشدی ماروبیدارکردی،توراه کم وبیش اذیت شدیم وشما خیلی کم خوابیدی و همش شیطونی میکردی،داخل صندلی ماشینتم نموندی زیاد ومن باشما کلی بازی کردم،به مشهدکه رسیدیم ذوق حرم داشتم خیلیییی،رفتیم حرم و شب رو هم خونه ی دوست کلوبیه گلم منیره ی عزیز بودیم،اولش کیانمهر پسمل خاله منیره خواب بود امابعدبیدارشد وماروی ماهشودیدیم،دوست داشتنی بود،صبح هم افسانه جون یکی دیگه از دوستامون  با دخملش پریاجون اومدن پیشمون وکلی خوش گذشت با هم،ماتاظهر خونه ی خاله منیره بودیم وخیلی زحمت دادیمشون،بعداز اون هم رفتیم هتل آپارتمان وتا سه شب دیگه هم مشهد موندیم،من دوست داشتم فقط برم حرم،مامی عاشق حال و هوای حرمه بخاطر همین بیشتر وقتمونو حرم گذروندیم،شب آخرهم من و شما موندیم حرم و خیلی کیف دادبه من بابایی هم رفت بخوابه تابتونه رانندگی کنه،بعدازچندروز هنوز سیر نشده بودم از حرم که برگشتیم از مشهد و رفتیم گرگان خونه ی دوست ترکمنمون که واقعا مهمون نوازن و خیلی به ما لطف دارن،عموبهروز دوست بابایی درحال ساخت خونشون بودن و زیاد وقت گردش نداشتیم اما خوش گذروندیم حسابی با اونا و عکس انداختیم،دوستامون هم به شما چند تا پیرهن کوچولوی خوشگل هدیه دادن با یه روسری کوچولوی ناز،دستشون دردنکنه،تو مسیر برگشت هم بدنبودی گلم،خلاصه این سفرمون خیلی با سفرای دیگمون متفاوت بود و سختیای خودشو داشت اما من واقعا لذت بردم و از اینکه یه مسافرکوچولو با من و بابایی بود  خوشحال بودم،بابایی هم خیلی برامون سنگ تموم گذاشت و حسابی خرج کرد و نذاشت مامی غذابپزه،کلی هم به ما محبت کرد،دست گلش دردنکنه،سایش همیشه بالا سرمون باشه و لبهاش پرازخنده

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به *سفید برفی* می باشد