میس آنیتامیس آنیتا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه سن داره

*سفید برفی*

* روزهای آنیتایی*

سلام عسیسم فدات شم که انقدر شیطون شدی،میری پشت سر مامی و می ایستی و دالی میکنی و من فدات میشم، خودت  میری رو مبل و تخت میشینی، دخمل زرنگی هستی خودت میای پایین از مبل اما از تخت هنوز نمی تونی بیای پایین، وقتی بیدار میشی من کنارت نباشم  میشینی لبه ی تخت  و گریه میکنی تا بیام و بفلت کنم، دل و روده های کشوی آشپزخونه و...میریزی به هم، از وقتی شربت زینک میخوری خدا رو شکر اشتهات بهتر شده، همش میگی به به، این روزا 2 ورد زبونته و کلی دل میبری با 2 گفتنت،حالا منظورت از 2 چیه  خدا میدونه، لیمو شیرین میوه ی محبوبته و با ملچ ملوچ میخوری، کلا  شیرینی جات رو دوست داری، یکی دو ماهه یاد گرفتی از پله های خونه ی مامانی اینا میری بالا ب...
20 آذر 1392

*از آنیتا بگم*

عشقم اینروزا خیلی بانمک شدی والبته خیلــــــــــــــــی هم شیطون دیوار خونه ی مامانینا رو با انگشتای کو چولوت چند تا سوراخ کردی  وای وای چه کار بدی،از 1 طرفم خندم میگیره،دایی علیرضا به شوخی میگه تو زندان بودی دیوار وسوراخ میکردی میومدی بیرون هـــــــه هـــــــه،از خنده هات بگم که خیلی با نمکه وقتی میخندی دندوناتو نشون میدی موش کوچولو میشی،از مریض شدن دوبارت بگم که خیلی سخت بود و کلی اذیت شدیم،یه شب هم تب کردی شدید تا صبح کنارت بیدار بودم بابایی هم شبکار بود،دکتر گفت که نباید ببوسنت چون مریضی رو از یه نفر که سرما خورده گرفتی اما مامی خیلی سخته به بقیه منظورمو بگم چون بد برداشت میشه اما تاجاییکه میشه میگم،وقتاییکه مریضی اگه خونه نباشیم ه...
7 آذر 1392

*چه خبر از پرنسس آنیتا 2 *

سلام دختر قشنگم مامی رو ببخش که دیر وبلاگتو آپ میکنه، بیشتر سرگرم شمام ودیگه اینکه همیشه  به نت دسترسی ندارم،راستی تبلتم که بابا روز زن کادو گرفته بود خراب شد و دیگه درست نمیشه و مامی خیلی تباتشو دوست داشت و ناراحته ،بابایی قول داده که تا عید برام لپ تاپ بخره وبنابراین این مدت کمترمیام نت،بگدریم از عروسی فهیمه بگم که خیلی خوب بود وخوش گدشت وشما خانم بودی عرسکشون هم کلی کیف داد چون ماشینای همراه عروس داماد زیاد بودن ومسیر طولانی بود،شما هم داخل ماشین باوجود سروصدای ضبط و صدای ما لالا کردی،اما قبلشو بگم که مامی وقت آرایشگاه داشت که با خاله ها بره اما شما انقدر نق زدی و گریه کردی که نرفتم وبابا رفت موژه خرید وبرام چسبوند وباکمک خاله میکا...
26 آبان 1392

*10 روز محرم*

جیگمل مامان متاسفانه نتونستم این چند شب محرم برم هیأت،به دلیل اینکه شما 1جا بند نمیشی و من مجبور بود همش بدوم دنبال شما هم حواسم خودم پرت میشد هم بقیه،شماهم اذیت میشدی،موفق نشدم سینه زدن رو یادت بدم زیادم تقصیر شما نیست هیأت ندیدی زیاد اما از صداش خوشت میومد و به زورکنترلت میکردم نانای نکنی،چون نی نی هستی زیاد اذیتت نکردم وآهنگای خودتو میذاشتم تا لذت ببری،مادر جون هم برات لباس مشکی خرید که عاشورا پوشوندم,دستش درد نکنه،تاسوعا هم رفتیم واریش مراسمشون خیلی جالبه،چون اونجا کوهستانیه وخیلی سرد کلی پوشوندمت همش خوابت میبرد حتی وقتیکه هیت اومد داخل حیاط مادرجونینا بیدار نشدی،زندایی الهامیناهم با ما بودن،داخل مسجد هم چون جا کم بود و نمی تونستی زیاد...
25 آبان 1392

*عشق ده ماهه ی من*

مبارک مبارک ماهگیت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ     ...
25 آبان 1392

*چه خبر از پرنسس آنیتا*

سلام به شازده خانمم آنیتا،این روزا یاد گرفتی سرسری کنی،وقتی سرسری میکنی خودتم ذوق میکنی و میخندی،فدای سرت شم،بهترو بیشتر از قبل دست دسی میکنی،همیشه هم قر تو کمرته قرطی هههه،از جلوی هر مغازه ای رد میشیم دستاتو تکون میدی نی نای میکنی،ازبس شیرینی همه تو بیرونم دوست دارن،کلمه ای که این روزا زیاد تکرار میکنی«دو» هستش،این کلمرو با یه لحن قشنگ و غلیظ میگی که ما خیلی ذوق میکنیم،وقتی میخوای عشوه بیای برامون یا از کاری ناراضی هستی میگی اههه،بازی جدیدی که خودت بازی میکنی دربازیه،البته خودم میگم دربازی،شما میری داخل اتاق درو باز وبسته میکنی،منم مواظبتم از بیرون،وقتی در باز میشه شما دلبرانه نگام میکنی و یه خنده ی قشنگ تحویلم میدی ومن همش قرب...
29 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به *سفید برفی* می باشد