میس آنیتامیس آنیتا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه سن داره

*سفید برفی*

*آنیتامیخوادبره سفرررر*

آنیتاجونم فردا من و شما وبابایی میخوایم بریم مشهد ومن خیلیییییییییی خوشحالم امیدوارم شمااذیت نشی و اذیت نکنی ومایه مسافرت سه نفره ی خوب داشته باشیم اینم عکس شماکه آماده ی سفری     ...
19 مرداد 1392

*الفییییییییییی*

دخترنازم الفی اسم تبلیغیه که شمابهش علاقه ی شدیدی داری و پرشین تون اونونشون میده،بابایی برات ضبط کرده تبلیغشووشماهمش میبینی،وقتی حواست نباشه و صدای این تلیغ بیادسریع برمی گردی طرف تی وی  ولبخندمیزنی،إ میگی همش برمیگردی به مانگاه میکنی باچشمای قشنگت به ماهم میگی نگاه کنیم،ماهم باذوق توذوق میکنیم عسلم،یه سری خواب بودی و تی وی روشن بود تبلیغ الفی رونشون داد شماچشماتوبازکردی وقتی مازدیم یه کانال دیگه شماچشماتوبستی وخوابیدی الهی قربونت بشممم حواست توخوابم هست کی الفی نشون میده،گریه هم کنی باشنیدی صدای تبلیغ الفی چندثانیه ساکت میشی ومیون گریه لبخندمیزنی،آخه چقدرتوشیرینی،الفی هم همون الفنته که به انگلیسی یعنی فیل ویه نوع شکلات هستش که باشیریاآ...
15 مرداد 1392

*بابایی خیلی دوست داره دخملم*

آنیتاجونم بابایی امروزتختتو تکون میداد ودلتنگت بود،میدونی چی گفت بهم???گفت اگه 11تاپسرهم داشتم بازتوحسرت دختربودم دخترخوب ودلسوزه،بادیدن لباسات کلی ذوق میکنه ومیگه لباسای دخترونه خیلی قشنگه،امشب عمه اعظم ایناباپدرجونیناخونمون بودن،وقتی وسائلاتومیدیدن کلی ذوق داشتن،راستی 1چیزدیگه اون روزی که خواستم عروسکتوبزارم داخل تختت بابایی نمیذاشت میگفت جای دخترم فقط اونجاست،ناقلابابایی خیلی دوست داره ها منم عاشق جفتتونم این عکسم من باسنگای تزئینی نوشتم وازطرف شماتقدیم کردم به بابایی ...
12 مرداد 1392

*وای بازم واکسن وای پای دخملم اوف شدباز*

سلام آنیتای شیرین ترازعسلمممم شنبه 15 تیر با باباسعیدرفتیم خانه ی بهداشت واکسن شیش ماهگیه شماروزدیم وایییییییی الهی بمیرم برات تاواکسنتوزدن جیغ بلندزدی وگریه کردی منم گریه کردم  بااینکه خودم پای شماروگرفتم ونگاه نکردم به پای نازوکوچولوت باباجونم ازاونطرف حواس شماروپرت میکرد،بعدازاون باباشماروبردخونه ی مامانی ومن برات رفتم سرلاک خریدم،اولین سرلاک جیگرمممممممم،ازخانه ی بهداشت تاخونه ی مامانی یه دقیقه راهه،پروندتوهمونجاتشکیل دادم همینطورپرونده ی خودمو،شماایندفعه خیلی بی قراری میکردی ویه جوری گریه میکردی که دلم می سوخت معلوم بودکه داری اذیت میشی بمیرم برات مامانیییییییی،خاله معصومه باشگاه داشت امادلش نیومدنیادببینت،بعدازظهرباآرین   او...
31 تير 1392

*نگفته ازقبل*

مامی جونم اوایل که دلدرد داشتی وروزای خیلی سختی بود یه شب که برده بودیمت دکتر یه خانمه بهمون گفت بچه باصدای جاروبرقی وسشوارآروم میشه،راستش من وبابایی تعجب کردیم ازحرفش و اهمیت ندادیم تااینکه یه شب که بابایی سرکاربود وشما گریه میکردی سشوارو روشن کردم ودر کمال تعجب شما آروم شدی وقتی به بابایی گفتم اونم تعجب کرد ولی خوشحال شدیم هردو که اینجوری آروم میشدی،حتی گاهی باید سشواروروشن میکردم تا شیربخوری و بخوابی،بعضی شبا از فرط خستگی باصدای سشوار می خوابیدیم همینکه شما آروم میشدی خوب بود،شنیدن صدای گریه هات غم بزرگی رو می شوند تودلمون و اصلا طاقت نداشتیم ببینیم اذیت میشی،اینم بگم به قول بابایی سشوارمون به تر تر اوفتاد هههههههههههههه ...
31 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به *سفید برفی* می باشد