*چه عیدقشنگی داشتیم امسال*
آنیتای من امسال مامانی و بابابزرگینا 2روز مونده به عید رفتن شمال و بعد ازسال تحویل دلم میخواست برم ببینمشون که نبودن,شما تمام وقت مامی وبابارو گرفتی و واسه همین لحظه ی سال تحویل نتونستیم سرسفره باشیم,بابایی حموم بود مامی لباس عوض میکرد وشما خواب بودی,باتاخیر سرسفره نشستیم بابا بهمون عیدی داد,آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم و بعدازاون حاضرشدیم رفتیم خونه ی مادرجونینا,عید چه حس خوبی به آدم میده و امسال این حس قشنگتربود,بعدازچندروز با بابایی وسائلامونو جمع کردیم و رفتیم شمال راستش میترسیدم شما اذیت شی ولی دیگه دلمونوزدیم به دریا,تا 13 شمال موندیم شما زیاد اذیت نکردی فقط باز اونجا سرشیرخوردن اذیت کردی ومجبورشدم چند بارشیشه بهت دادم,زیادهم بیر...
نویسنده :
mami mahnaz
15:03



