میس آنیتامیس آنیتا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره

*سفید برفی*

*چه عیدقشنگی داشتیم امسال*

آنیتای من امسال  مامانی و بابابزرگینا 2روز مونده به عید رفتن شمال و بعد ازسال تحویل دلم میخواست برم ببینمشون که نبودن,شما تمام وقت مامی وبابارو گرفتی و واسه همین لحظه ی سال تحویل نتونستیم  سرسفره باشیم,بابایی حموم بود مامی لباس عوض میکرد وشما خواب بودی,باتاخیر سرسفره نشستیم بابا بهمون عیدی داد,آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم و بعدازاون حاضرشدیم رفتیم خونه ی مادرجونینا,عید چه حس خوبی به آدم میده و امسال این حس قشنگتربود,بعدازچندروز با بابایی وسائلامونو جمع کردیم و رفتیم شمال راستش میترسیدم شما اذیت شی ولی دیگه دلمونوزدیم به دریا,تا 13 شمال موندیم شما زیاد اذیت نکردی فقط باز اونجا سرشیرخوردن اذیت کردی ومجبورشدم چند بارشیشه بهت دادم,زیادهم بیر...
21 فروردين 1392

*دخترم واکسن زده پاش اوف شده*

آنیتا جونم 15 اسفند نوبت زدن واکسن 2 ماهگیت بود اما بابایی صبح کار بود و نبود واسه همین از مسافرت که برگشتیم شماروبردیم واکسن زدیم,من دل نداشتم پای کوچولوتو بگیرم سوزن بزنن,باباسعید پاتو نگه داشت اما اونم حالش بدشد,ازخانه ی بهداشت برگشتیم بابا گفت فشارم افتاده براش انرژی زا گرفتم بهترشد,بهم گفت وقتی سوزن زدن به پات 1جوری شدم,از اونجارفتیم  خونه ی مامانی خاله هم اونجا بود شب موند تا هوامونوداشته باشه,خوشبختانه حالت بد نشد غروب 1کم بی قراری کردی و چند باری هم تب کردی که استامینوفن دادیم بهترشدی قربونت بشم,اینم از واکسن دخمل قشنگم*
20 فروردين 1392

*مامی حالش بدشد و رفتیم اولین مسافرت با آنیتاجونم*

عزیزدلم دلدردات زیاد بود و بی قراری میکردی,من و بابا خیلی خسته میشدیم و طاقت درد کشیدنتو نداشتیم,روزای سختی بود,1شب واقعا حال مامی بد شد,احساس خفگی می کردم  وبی قرار بودم,با اینکه طاقت 1لحظه دوریتو ندارم به بابا گفتم شما روبردخونه ی عمه ومنوبرد دکتر,عمو مادرجون رو هم آوردپیشم,متاسفانه دکترگفت دچارافسردگی بعداز زایمان شدم,شما 1ماه شیرمامی رو نمیخوردی این موضوع بیشتر ناراحتم میکرد و روحیمو ضعیف کرد,چند روزی رو رفتیم خونه ی خاله مصی استراحت,خاله شما رو نگه میداشت و من و بابا استراحت میکردیم,خیلی وقتا گریه میکردم با گریه هات,بابا پیشنهاد داد بریم شمال تا آب و هوام عوض شه,وقتی راه افتادیم شما شروع کردی به گریه میخواستیم برگردیم که ساکت شدی,...
20 فروردين 1392

*چهل روزه که زندگی قشنگترشده*

مامی فدات حموم چهل روزگیت رو مامانی وخاله بردنت,طبق رسم چهل تاکاسه اب ریختن روسرت وغسلت دادن راستش تواین چهل روزخیلیا بهم گفتن بعداز40روز اروم ترمیشی بعدازاومدن ازحموم مثل فرشته هالالا کردی گفتم حتما ارو ترشدی اما.........
20 فروردين 1392

*گوش و گوشواره ی دخملی*

سلام به روی ماهه دخترقشنگم,چندوقتی میشه برات ننوشتم چون شماتمام وقت منوگرفتی ومن نمیتونم زیادبه وبلاگت سربزنم,الان که  مینویسم شما 95روزه که به دنیا اومدی مامی فدات شه,38روزه که بودی باخاله معصومه رفتیم گوشتوسوراخ کردیم,با اینکه منوبابایی همه جا باهم میریم اینباربهش انگفتم تاسورپرایزشه وقتی اومدوشمارو با اون گوشواره ی آبی فیروزه ای دید کلی ذوق کرد وبوسیدت,راستش وقتی گوشاتوسوراخ میکردن من بیرون اتاق بودم  چون طاقت نداشتم ببینم,چندثانیه ای که صدای گریت اومد گریم گرفت آخه طاقت ندارم حتی 1ثانیه درد بکشی مامی قربونت برهههههههه,2روزبعدش که روزولنتاین بود بابابایی رفتیم 1گوشواره ی خوشمل شبیه کفشدوزک خریدیم برات مبارکت باشه خانم خوشگلههههه...
20 فروردين 1392

غصه ی سفرعمو ودلتنگی برای بابا

امروزعمومحمداومد وخبربدی روبه باباداد،وقتی بابا اومدبالا زد زیرگریه،متاسفانه عموجلال دوست وفامیل بابا توجاده تصادف کرده بودورفته بودپیش خدا،چه خبروحشتناکی بود،باباتوبغلم کلی گریه کرد،وقتی آماده شدکه بره همدان دل تو دلم نبودوبیقراربودم،از1طرف واسه جلال ناراحت بودم دلم واسه جوونیش و ناکامیش میسوخت،از1طرف چون با بابایی همه جاباهم میریم طاقت دوریشونداشتم قرارشدتاشب برگرده،غروب زنگ زدوگفت به خاطراینکه ختمش فرداست مجبوربمونه،کلی گریه کردم آخه هم خودم آروم نبودم هم بابا دوست داشتم باهم آروم شیم،شام خونه ی خاله معصومه دعوت داشتیم عمو مارورسوند من تارسیدم رفتم اتاق وتاآخرشب گریه کردم به اصرارخاله شام خوردم دلم آروم نبود،تاصبح بیدارموندم از ناراحتی،خد...
23 بهمن 1391

*زندگی شیرین با آنیتای شب زنده دار*

عزیزدله مامان شما 38روزه که قدم به این کره ی خاکی گذاشتی وچراغ خونمونو روشن کردی،راستش داشتن نی نی به عسلیه دخترگلم خیلی شیرینه اما واقعامسئولیت مادرشدن سخته،شب بیداریا،گریه های شما که دلیلش رو ما آدم بزرگانمیفهمیم،محدودشدن تو1سری کاراوخیلی چیزا واقعاسخته و نیازمندصبر وحوصله ی زیاد،1وقتاباگریه هات گریه میکنم،باباشب کارمیشه خیلی سخته شماکه همیشه شبابیداری وباچشمای خوشگلت دورواطراف خونرو بررسی میکنی تنهاموندن باشماسخته،میدونی مامی من توخونمون راحت ترم واسه همین این سختیاروتحمل میکنم،بابا که باشه کمکم میکنه و1کم تحمل سختیاراحت تره،خلاصه مامی باوجودسختیا من وباباسعید عاشقتییییییم
23 بهمن 1391

*درد وبلات به جونم*

آنیتای من چندروزی بودگریه هات زیادبودوبیقراری میکردی،گلوت هم دردمیکرد،دکتربعدازمعاینه گفت بچتون سالمه وعلت گریه ی نوزادبیشترنفخه که همه ی نی نیا اینطوری میشن،1قطره ی ضدنفخ داد بهت وگفت که اتاقومرطوب نگه داریم تاگلوت خوب شه،چندروزی گذشت وشماخوب نشدی،1شب که گریه هات شدیدبود ومن وباباازگریه هات ناراحت و کلافه بودیم من پیشنهاد دادم که بریم بیمارستان تخصصی کودکان،اونجاکلی گریه کردی،دلم کباب شدواست وگریه کردم،18نفرجلومون بودن بخاطرگریه هات نوبتشونودادن به ما،دکترمعاینت کرد وآزمایش خون گرفتن ازت وگفتن ویروس داری،کلی قطره وشربت دادبهت،شب بارونی وسختی روازسرگذروندیم،بعدازچندروزکه خوب نشدی دوست بابا1دکترخوب بهمون معرفی کرد دکترتاشمارودیدتشخیص دادفقط گ...
23 بهمن 1391

10روزباتو

دخملم صبح بعدازبدنیااومدن شما باباسعیداومدبیمارستان،باباکه اومد شماچشمای قشنگتوبازکردی،اونم کلی خوشحال بودمثل من،کارای بیمارستان روانجام دادورفت،خانم دکترظهراومدواجازه ی مرخصی روداد ومن خوشحال شدم،بابایی،خاله معصوم وعمه راضیه اومدن دنبالمون،بابایی 1دسته گل بزرگ خریده بودبا1بلوزبنفش خیلی خوشگل که کادوکرده بودبرام،دستش دردنکنه،رسیدیم خونه پدرجون وبقیه دم درمنتظرمون بودن،پدرجون زحمت کشیده بودوگوسفندقربونی کردجلوپات دخملی،من باورنمیکردم شمابدنیااومدی،تاچندروزانگارتو1دنیادیگه بودم،گاهی وقتاگریه میکردم زیاد،حساس ترشده بودم،به آرامش واستراحت بیشتری احتیاج داشتم وچون اطرافم شلوغ بود کلافه میشدم واصلاآرامش نداشتم واین آزارم میداددرعوضش شبهاکنارشماوبا...
29 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به *سفید برفی* می باشد