میس آنیتامیس آنیتا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره

*سفید برفی*

*وای بازم واکسن وای پای دخملم اوف شدباز*

سلام آنیتای شیرین ترازعسلمممم شنبه 15 تیر با باباسعیدرفتیم خانه ی بهداشت واکسن شیش ماهگیه شماروزدیم وایییییییی الهی بمیرم برات تاواکسنتوزدن جیغ بلندزدی وگریه کردی منم گریه کردم  بااینکه خودم پای شماروگرفتم ونگاه نکردم به پای نازوکوچولوت باباجونم ازاونطرف حواس شماروپرت میکرد،بعدازاون باباشماروبردخونه ی مامانی ومن برات رفتم سرلاک خریدم،اولین سرلاک جیگرمممممممم،ازخانه ی بهداشت تاخونه ی مامانی یه دقیقه راهه،پروندتوهمونجاتشکیل دادم همینطورپرونده ی خودمو،شماایندفعه خیلی بی قراری میکردی ویه جوری گریه میکردی که دلم می سوخت معلوم بودکه داری اذیت میشی بمیرم برات مامانیییییییی،خاله معصومه باشگاه داشت امادلش نیومدنیادببینت،بعدازظهرباآرین   او...
31 تير 1392

*نگفته ازقبل*

مامی جونم اوایل که دلدرد داشتی وروزای خیلی سختی بود یه شب که برده بودیمت دکتر یه خانمه بهمون گفت بچه باصدای جاروبرقی وسشوارآروم میشه،راستش من وبابایی تعجب کردیم ازحرفش و اهمیت ندادیم تااینکه یه شب که بابایی سرکاربود وشما گریه میکردی سشوارو روشن کردم ودر کمال تعجب شما آروم شدی وقتی به بابایی گفتم اونم تعجب کرد ولی خوشحال شدیم هردو که اینجوری آروم میشدی،حتی گاهی باید سشواروروشن میکردم تا شیربخوری و بخوابی،بعضی شبا از فرط خستگی باصدای سشوار می خوابیدیم همینکه شما آروم میشدی خوب بود،شنیدن صدای گریه هات غم بزرگی رو می شوند تودلمون و اصلا طاقت نداشتیم ببینیم اذیت میشی،اینم بگم به قول بابایی سشوارمون به تر تر اوفتاد هههههههههههههه ...
31 تير 1392

*تغییرات دخترم قشنگه 2*

سلام به دخترنازم ماشالله خیلی تغییرکردی عزیزدلم الان دیگه راحت خودتواززمین بلندمیکنی وسینه خیزمیری،همش میخوای بایستی وهمه جارو بهم بریزی وهمه چیزوبزاری دهنت و نوش جان کنی خوب نمیشه که خانمممممممممم کنترل کردنت خیلیییییییی سخته دستام دردمیگیره،ازخندت بگم که خیلییییییی نازه دل می بری بااون خنده هات مامی فدات،باهات بازی میکنیم وشماهم بلندمیخندی انقدرصدای شنیدن خنده هات کیف میده که نگو امان ازوقتاییکه لالاداری امانمیخوابی خیلیییییییییییییی اون لحظه هاسختههههههه گریم درمیادگاهی،اینم بگم خیلی وقتادوست نمیداری لالاکنی اما لالا داری،آب دهنت زیادمیادودستاتومدام میبری داخل دهنت لثه های پایینیتو همش میخوای بخارونی،برات ژل دندون خریدیم تاراحت ترباشه تح...
31 تير 1392

*آنیتانگوبلابگو*

آنیتای مامانم اینروزابلاشدی حسابی ورجه ورجه میکنی وهمه چیزومیخوای بزاری دهنت،عاشق وایسادنی تواوج گریه وایسونیمت میخندی انگارروابراراه میری اینقدرخوشحال میشی فدای قدوبالات وقتی ماه  وایمیسی،بلندمیخندی وتازگیایادگرفتی جیغ بزنی انقدرصدات نازه که نگو،قربون صدات،خاله هاوعمه هات خلاصه همه برات غش میکنن،بیشترازهمه من وباباسعیدجون ذوق داریم واسه همه تغیراتت،آخه نی نیه من و بابایی دیگه،دخمل نازمونی دیگه،گاهی خوابت کمه وهمش بازی میخوای یه وقتاکم میارم ومثل بچه هامیزنم زیرگریه،یه وقتاکه چه عرض کنم اکثروقتاخخخخخخخخخ،به من خیلی عادت داری وگاهی وقتافقط بغل یابه قول باباگگل منومیخوای،آخه همیشه من وشماکنارهمیم،راستش اصلاطاقت دوریتوندارم مامانم،خوب دخمل...
28 خرداد 1392

*ماجراهای شیرخوردن دخمل تاغذاخوردنش*

آنیتای من روزای اول دنیااومدنت بیرون که میخواستم برم شیرمومیدوشیدم ومیریختم شیشه تابیرون راحت شیربدم به شما امااااا ازاونجایی که نمیدونستم اینجوری بدعادت میشی،شماعادت کردی به خوردن شیشه ویک ماه کامل ازمامی شیرنمی خوردی بعدازیک ماه دوباره شروع کردی ازم شیربخوری ومن خیلی خوشحال شدم،شیرم مثل قبل زیادشدواوضاع شیرخوردنت خوب شد،ناگفته نمونه شیروبیشترخوابالودمیخوردی تااینکه ده روزپیش بازقروادای شیرخوردنت شروع شدومن بازغصم گرفت،یه وقتاشباشیرمیخوردی ازمن گاهی شیشرم نمیگرفتی ومن مجبورمیشدم باقطره چکون شیربدم خلاصه عذابی کشیدم که نگو،عصبی وخسته بودم،تااینکه امروزبهترشدی وشروع کردی به شیرخوردن،درسته بازم یه سری بدقلقی داری امامن به همینشم راضیم،برات شیشه...
28 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به *سفید برفی* می باشد